اولین روزها...
تو خیلی خیلی آروم و مظلوم بودی و همش می خوابیدی.. اصلاً گریه نمیکردی .هر روز یه عالمه مهمون می اومد و میرفت و همه معتقد بودن که ماشاله ماشاله تو خیلی خوشکلی..
مامان مهری خیلی برامون زحمت کشید و ما مدیونشیم .خاله مریم و سارا و زهرا هم چند روز پیشمون موندن.. خاله مریم همش به تو رسیدگی میکرد و مامان دومت شده بود(خاله مریم خیلی زیاد دوستت داره)روزهای اول خیلی میترسیدم یه بار که خیلی شیر بالا آوردی اینقدر گریه کردم که همه ترسیده بودن برام اتفاقی بیفته... مامان مهری و بابایی تو رو برای واکسن و غربالگری بردن و گفتن که تو اصلاً گریه نکردی نازنینم.من و بابایی هنوز سر در گم بودیم و وضعیت تازه برامون جا نیفتاده بود.
اون روزها زود گذشت و دلم براش تنگ شده
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

اولین روزها...
